آخر ِ دنیا
میتوان با خنده ای دلبسته شد خیلی شدید
میشود در لحظه ای از کُل دنیا دل برید
اخرِ دنیای هر کس فرق دارد با دیگری
آخر ِ دنیای من وقتی که قهر کردی، رسید
میتوان با خنده ای دلبسته شد خیلی شدید
میشود در لحظه ای از کُل دنیا دل برید
اخرِ دنیای هر کس فرق دارد با دیگری
آخر ِ دنیای من وقتی که قهر کردی، رسید
به نام خالق هر باد، میان موی سیاهت
به نام آنکه دو دریا ، نهاده عمق نگاهت
به نام خالق چشمم ، در انتظار رسیدن
به نام خالق آنچه ، مرا کشانده به راهت
به نام خالق چاله ، فتاده گوشه ی دستت
به نام خالق خنده ، که گشته امیر سپاهت
به نام خالق واژه ، برای از تو سرودن
به قهر و اخم مدامت ، به خنده ی گاه گاهت
به نام خالق آتش ، که رفتنت به دلم زد،
خداکند که خداوند، همیشه پشت و پناهت
یا رب روا مدار که مرا دلبری ثمین،
دل گیرد و ببرد بشکند ، چنین
قصدت چه بود که خلق کرده ای چنان
مه روی خوش سخنی در دل زمین
چشمش چنان زده طعنه به آهوان
مویش به قتل من خسته در کمین
بی اعتنا شده بر حال من که ,غم
گاهی به حال دلم میشود غمین
ابرو کشیده و لبها ظریف و دُّر
خلق کرده ای و مرا گفته ای ، ببین
رویش چنان به دلم میدهد سرور
بر هر تبسم و خندش صد آفرین
قلبم ز جا شده کنده ولی کجاست
اویی که در دل دنیا شده نگین
در حسرتم که بگیرم دو دست او
در حسرتم که بماند رفیق و هین
یا مهر او ز دل من برون بکش
یا مهر مرا در دلش بچین
پ.ن:
کاش میفهمیدم چی شد که اینهمه رفتارش تغییر کرد
یه جوری دل بُریدی تا،
منِ دیونه بَدتر شم،
من آتیشم و با دوری،
شاید که شعله وَر تَر شم،
تو میخندی و از اون دُور،
یه جونِ تازه میگیرم،
تو میخندی و اِنگاری،
واسه اون خنده میمیرم،
مِثه پَروانه میسوزم،
یه آتیش تُو دلم دارم،
هَمَش فِکرِ توام - انگار،
نه میخوابم نه بیدارم،
تو دل کَندی خیالی نی،
من از این درد آرومم،
مُقَدَس میشه احساسم،
همینکه از تو میخونم،
دلُ بُردی و دل کَندی،
دلم موند رُو دوتا دستم،
اگه خواستی که برگردی،
بیا که عاشقت هستم،
نگات وقتی به من باشه، پُر از حس غرور میشم
تو خورشیدی و من ماهم، که با تو غرقِ نور میشم
چشات آرامشی داره، مثه بارونِ قبل از سیل
بلا وقتی شروع میشه، که از چشمات دور میشم
چشات هرچی دورتر شه، سرازیر میشه دلتنگی
دیگه چیزی نمیبینم؛ نباشی، ساده کور میشم
چشات جنگه، چشات صلحه، چشات معجون زخمامه
سکوتت میزنه زخمم؛ چشات باشه، صبور میشم
پ.ن:
خوبیِ چشم اینه که کاری نداره قهری یا آشتی،
در جنگی یا صلح،
در حال تلافی هستی یا بخشیدن…
غروبایی که قهری، رنگ خون داره
دلم دلتنگه و میل جنون داره
سکوتت سایه انداخت روی ایمانم
که در هر سجدهای نام تو را خوانم
چه شبهایی که بیروی تو پژمردم
چه روزایی که با قهرت زمین خوردم
دلی که پای قهرت داره میمیره
گناهش اینه که پا ، پس نمیگیره
گناهش اینه مونده روی احساسش
اسیر عشق تو، محبوس وسواسش
تویی دلسنگترین زیبای این دنیـا
منم زخمیترین دلداده در هر جا
بیا خنجر بزن، زخمی نما بازم
که میسوزم به زخم و باز میسازم
دل و عقل پای احساس تو درگیرن
دلی که دادهای، جانا، نمیگیرن