آمد و زد و رفت
پنجشنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ۰۶:۱۴ ب.ظ
آمد و طعنه ای بر این دل تنها زد و رفت
حسرتش را به دل غمزده ام جا زد و رفت
چه غزلها که شب و روز برایش گفتم
آتشی رنگ جدایی به غزلها زد و رفت
همچوصیدی که رها گشته و خون آلوده
تیر عشقی به سر و دست و دل ما زد و رفت
آمد از ره ، که من آرام بگیرم اما
سینه عاشق ما را دوسه تا ، تا زد و رفت
موی او بود که در دست به رقص می آمد
به من و معجزه ی موی خودش پا زد و رفت
چشم آهویی او قلب مرا می بوسید
خنجرش نیز دقیقا به همانجا زد و رفت
آرزویم همه این بود که فردای مرا
قفلی از درد به روی من و فردا زد و رفت
۰۴/۰۶/۲۸