دستش را گرفتم و زمان از دستم رفت
به آرزوی بلندم نشستهای و نهانی
نمیرسم به وصالت، اگرچه وصله جانی
بسنده کرده خیالم به آرزوی بلندش
الا که در رگ و خونی، الا که روح و روانی
خدا نگیرد از این دل خیالِ خاطرهها را
در انتظار تو گشتم، خمیدهروی و کمانی
رفیق روز و شبم شد خیال چشم خمارت
که رفتهایم همه جا را، من و خیال روانی
به نقش روی تو سوگند که در تخیلم آمد
اگرچه زخمی هجرم، جهانمی و ندانی