ز دست اون غروبایی، که میسوزونتم فریاد_
غروب شد ،ماهُ دیدم باز ،دلم یاد چشات افتاد_
کمون ابروی مو مشکی، که چال افتاده رو دستت_
چشات آرامشی داره، که میشه واسشون جون داد_
به آرزوی بلندم نشستهای و نهانی
نمیرسم به وصالت، اگرچه وصله جانی
بسنده کرده خیالم به آرزوی بلندش
الا که در رگ و خونی، الا که روح و روانی
خدا نگیرد از این دل خیالِ خاطرهها را
در انتظار تو گشتم، خمیدهروی و کمانی
رفیق روز و شبم شد خیال چشم خمارت
که رفتهایم همه جا را، من و خیال روانی
به نقش روی تو سوگند که در تخیلم آمد
اگرچه زخمی هجرم، جهانمی و ندانی
نشسته روی دلم، غصههای پنهانی
از آنکه عاشق من بودی و پشیمانی
نهیب میزند عقلم که هین، بیدار شو
غروبِ رفتنِ تو شد طلوعِ ویرانی
به خواب رفتن و مُردن نمیکند فرقی
برای حبس ابدخورده هایِ زندانی
برای سینه زخم خورده ام که در چشمت
هزار واژه ی پاییزم و زمستانی
شبیه مُردنِ تدریجیِ قناریها
به رویِ من قفس انداختهای و میدانی
کویر تشنه ام و مبتلای لبخندت
برای این تَنِ خسته شبیه بارانی
دو چشمِ تو، قاتل شدست و احیابخش
تو وارثِ عیسی شدی و من فانی
نمک گیر موهای کوتاه بود
پلنگی که دلبسته ی ماه بود
همان بیگناهی که دارش زدی
دلم، یوسفی در ته چاه بود
به چشمان تو رهگذاری فقیر
به چشم همه مردمان شاه بود
اسیرِ غزلهای چشمانِ تو
به عشق تو درگیر این راه بود
تو رفتی و تا آخرین لحظه ها
سکوتش پر از حسرت و آه بود
به گرمای سوزان مرداد قسم
به اشکی که از گونه افتاد قسم
به شوری که انداخته شیرین زنی
به قلب و به احساس فرهاد قسم
به صیدی که در دام گرفتار شد
به فریاد خوشحال صیاد قسم
به شاگرد رندی که ناخاسته
دلش را سپرده به استاد قسم
به سرخی خونی که در سینه ام
ز دوری تو کرده فریاد قسم
به عقلی که دائم نهیب میزند
دل اصرار دارد که میخاد, قسم
که زیباترین چشم را " فاطمه"
خدا در وجود تو بنهاد، قسم
ظاهرم سنگ ولی ، در دل آتش
همچو یک کوه آتشفشانم
عشق ممنوعه با دیدن تو
لکنت افتاده است بر زبانم
چون پلنگی که در دام آهو
ناتوان گشته ام از شکارت
یا بگیرم به آغوش گرمت
یا بگیر از منِ خسته، جانم
************
خون به دل دارم و خنده به لب انداخته ام
بی سبب نیست که اینگونه غزل ساخته ام
لب تو میوه ی ممنوعه شد و جام شراب
که قمار دل خود را به لبت باخته ام
********
زیبایی و چون ماه درخشنده ترینی،
آری به یقین ماهترین، ماه زمینی
جانم به لب آمد که لبت را، بغلت را
جانم به لب آمد که مرا نیز ببینی
چه خوش اقبال ِ مردی که نوازش کرده موهاتو
همینه راز خوشبختی ، که وقتش بگذره با تو
بشه محوِ تماشای ، چشایی که نمک دارن
حواسش به صدات باشه، تو وقتی میگی حرفاتو
بفهمه برقِ چشماتو ، بهش وقتی که میخندی
چقدر خوشبخته مردی که ، داره میسازه رویاتو
چقدرآرومه اون قلبی، که بانبضت هماهنگه،
که حتی میکنه تقلید، همه حرفا و حرکاتو
تویی زیباترین زخمی که این دنیا بهم داده
که هر بار زخمو میبوسم، نمیگیره کسی جاتو
مثل آن کوچه ی بی رهگذر ِ بن بستم
که تو رفتی و دلم مانده به روی دستم
دیگرم میل سخن نیست مگر جز با تو
یا تو باید به کنارم بِنِشینی یا تو
معجزه حال من است لحظه ی خندیدن تو
لحظه شادیِ من موقع بوسیدن تو
تو همان دست خدایی میان هر درد
شانه ی امن و دعایی برای این مرد
بی تو از مردم این شهر فراری شده ام
بی تو حتی ز خودم هم متواری شده ام
همچو دریا که به ماه دور ولی نزدیک است
فکر دیدار توام گرچه دلم سخت شکست
شبی از عقل گذر کن به دلت گوش سپار
دور از آغوش تو افتاده ام اینجا بیمار
انتظارت بکشد قلب من و چایی ِسرد
ای همه حال خوشم مانده کنارت، برگرد
آمد و طعنه ای بر این دل تنها زد و رفت
حسرتش را به دل غمزده ام جا زد و رفت
چه غزلها که شب و روز برایش گفتم
آتشی رنگ جدایی به غزلها زد و رفت
همچوصیدی که رها گشته و خون آلوده
تیر عشقی به سر و دست و دل ما زد و رفت
آمد از ره ، که من آرام بگیرم اما
سینه عاشق ما را دوسه تا ، تا زد و رفت
موی او بود که در دست به رقص می آمد
به من و معجزه ی موی خودش پا زد و رفت
چشم آهویی او قلب مرا می بوسید
خنجرش نیز دقیقا به همانجا زد و رفت
آرزویم همه این بود که فردای مرا
قفلی از درد به روی من و فردا زد و رفت